از وقتی خودم رو شناختم از یه موجود به اسم عنکبوت به طرز وحشتناکی ترس داشتم .نمیدونم این ترس از کجا نشات گرفته ولی خیلی عذابم میده .نمیدونم چرا همیشه هم چشم من اونا رو میبینه یا چرا بعضی شبا به سراغ من میان
.اون زمانی که ایران بودم همیشه یکی بود که به داد من برسه و عنکبوت رو بکشه ولی از وقتی اومدم اینجا بعضی وقتا باید مسعود رو صدا بزنم که عنکبوت رو بکشه که اونم کلی لفتش میده که یا عنکبوته فرار میکنه یا اینکه خودم مجبور بشم با اسپری بکشمش .بهم میگفتن با جارو برقی بگیرش ولی مگه من جرات داشتم میگفتم من دستم به دسته جارو برقی هست و اون از لای دست من میخواد رد بشه
.ولی از وقتی دنی اینجا (در شکم بنده ) جا خوش کرده شاید باورتون نشه ترسم از عنکبوت خیلی کمتر شده دیگه خودم با جارو برقی اونو میگیرم و هیچ ترسی هم ازش ندارم .پس جا داره یه تشکر جانانه از پسر گلم داشته باشم که به مامانش جرات داده .فدات بشم پسری که خیلی تنبل هستی و هنوز خیال دیدن این دنیا رو نداری
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط مامان
|
